الشيخ البهائي العاملي
68
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )
رفتم بسوى مدرسه پيرى بطنز گفت * تب را كسى علاج بطنزو نمىكند آن را كه پير دير بماهى كند تمام * در صد هزار سال ارسطو نمىكند كرد اكتفا بدنيى دون خواجه كاين عروس * هيچ اكتفا بشوهرى او نمىكند تا پشت خود بگنج ازل دادهايم ما * ملك ابد بجانب ما رو نمىكند هر كو نويد آيهى لا تَقْنَطُوا « 1 » شنيد * گوشى به حرف واعظ پرگو نمىكند 1000 زرق و رياست زهد « 2 » بهائى و گرنه او * كارى كند كه كافر هندو نمىكند عهد جوانى عهد جوانى گذشت در غم بود و نبود * نوبت پيرى رسيد صد غم ديگر فزود كاركنان سپهر بر سر دعوى شدند * آنچه بدادند دير ، باز گرفتند زود حاصل ما از جهان نيست بجز درد و غم * هيچ ندانم چراست اين همه رشك حسود نيست عجب گر شديم شهره بزرق و ريا * پردهى تزوير ما سد سكندر نبود
--> ( 1 ) - ( لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ ) يعنى از رحمت خدا نااميد نشويد سورة الزمر آيه 54 ( 2 ) - نخ : كار